ددیشب برگشتم خونه.از پدرشوهر و مادرشوهر معذرت خاستم بچمو گرفتم اوومدم بالا.اوونام خیلی کشش ندادن ک من از اینشون راضی بودم.بعدم علیرضا اوومد.خابیدیم .سحری رفت پایین خورد من هم نفهمیدم.صبح ک بیدار شدم.دیدم دارن اذان ظهر میگن و علیرضا هم نیست.رفته سرکار.ب بچها صبونه دادم بعد علی ی عالمه بالا اورد رو سر